|
زمانه دیگر چون تورا تکرار نمی کند.........
|

مرادر چشمـــــــــ هایتـــــــ بهــ امانتـ بگذار ...
دستانتــ را بر عریانیـــ انداممـــ هاشوریــــ بزنـــ تا همگانــــ بدانند کـــ منـ خود را بــ تو باختهـــ امــــــــــــ .
رازقیــ ها را ببینـ .گوییــ می دانند منــ عاشقـــ شدهــ ام..
مــــــــــــــــــــــرا بــ قاصدکــــ ها بسپار..میـ خاهمــ در مسیر باد بــ تو برسمــ
اصلنــ بیا بیراههــ برویمــ..بیا کاریــ کنیمــ کــ از شهر بیرونمانـ کنند..
آنــ گاهــ منـــ و تو در بیراههــــ
بـــ همـــ می رسیمـــ
منـــ و تو و بیراههـ
منــــــ و تو..................
حالا منمـــ کــ در مــــــــــــــــــرز چشمــ هایــ تو ساکنـــ می شومـــ....میممیرمـــــــــــــــــــــ...
اگر روزیــــ بــــــ چشم هایتــــــــــــ برسمـــ با منــــ چـــــــ می کنیــــــــــ ؟؟

پ ن : اینــــ دلنوشتمــــ یــ مخاطبـــ خیلیــــ خاصـــ دارهــــ : دی
پ ن :
سلام داداشی گلم..چ طوری؟
خیلی وقته نرفتیم عباس اباد..دیگه حالش نیست..بادته من صدای ضبتو تااخر میکردم و تو تا می تونستی سرعت میرفتی؟مامان از ترس تمام تنش میلرزید..و ما کرکر می خندیدیم...چ روزایی بود..همش خاطره شد.بیا..من دلم دوباره اون روزا رو میخاد.
من خاطره نمی خام..چرا برنمی گردی؟؟!!
اون شب عباس ابادو یادته؟؟گیر دادم گفتم می خام تو اون جمعیت نماز بخونم..بالا سرم ایستاذی با ی پارچ آب..گفتی حالا می تونی اینجا نماز بخون!من شروع کردم..اما تو دلت نیومد و فقط رو صورتم با دستت آب پاشیدی..بیا ..من دلم هوس آب بازی های تو حیاطو کرده..بیا دوباره معصومو بندازیم تو حوض..چرا برنمی گردی آخه؟!!


شب سال...
طولانی ترین شب سال...
یلدارا می گویم....
یلدای پارسال را...همان شبی که خاطره می کاشتیم...
امسال و یلدا؟؟!!
نه.....

پ ن: نمی دونم..ی چیزیم شده..دلم برای کسی تنگ میشه که می دونم آخر این رابطه رنجیدن منه....چقد بده قصه ی عادت...
پ ن : بودم داروخونه،طرف اومد و گفت: طعم توت فرنگی دارین؟؟
مسئول فنی گشت و گفت: نه پرتقال دارم..
گفت: نه،مرسی،من توت می خاستم..!!
برام جالب بود..آخه اولین بارم بود ک کاندوم میفروختم..!!


بیا پایین...
کمی هم بنده باش...
کمی هم جای من باش که شب را کنار دل تنگی هایم میگذرانم و روز را کنار دلواپسی هایم..
بیا کمی هم جای من باش که عجیب دل تنگم..
نه..اصلن تو همان خدا بمان..فقط کمی دلت را برایم تنگ کن..
بیا کمی از قاصدک ها بگو..نه قاصدک ها نه...بیا کمی از برادرم...
اینگونه نگاهم نکن...تو خدای منی...دلواپسی هایم اگر سهم تو نباشد ب چ کسی بسپارم طعم تلخ روزهایم را؟
تو کجای دنیا مانده ای ک گذری بر من نداری؟؟
من تورا گم کنم به کجا پناه ببرم..؟؟
مرا یعقوب نکرده ای که صبوری بدانم...
من یوسفت نیستم که از عرش به فرش برسانی ام...
من حرا نمی دانم...
اما بگذار..
بگذار ابراهیمت باشم..می خاهم خلیل الله بمانم..بیا کمی در چشمانم بمان..بگذار سپیده سر نزده من به معراجت بیایم...
اصلن همین پرنده که اواز می خاند..من قانعم..بیا آنچنان در من گذر کن که عشق را در تو و تورا در همه بببینم...افرا را که می شناسی؟؟؟ من تو را در برگ هایش دیده ام....
من شعر می بافم و تو می خندی به دیوانگی هایم...
بیا...خلیل الله کن مرا...
خلیل الله که باشم صبوری یاد می گیرم...حالا بگو...حال برادرم خوب است؟؟؟؟

پ ن:محرم اومده...چند روز پیشموندیم دانشگاه با بچه ها دانشکده روبرات مشکی کردیم امام حسین..خیلی خوب بود..حس خوبی دارم توی این روزای عزاداری...اینکه ی چیزی هست که تورو یاد من میندازه...
پ ن:سلام داداش جونم...خوبی؟؟سپنتا یاد گرفته می گه ماما...تا بهش می گیم بابا کو؟؟قاب عکستو نشون می ده..قابو میاره می چسبوه روی لبمون،که بوست کنیم...داستانی داریم با این فسقلی تو...خدایا ممنون که سپنتا رو داریم...داداشم توی قلبمه و سپنتا جلوی چشام...داداشی گلم..دوست دارم...


تورا اینگونه می خواهم
بنشینی مقابل چشمانم
بسرایی لبانم را در جاده ی سمفونی بوسه هایت..بدنم نبض می گیرد.گویی بی حس شده ام....
غرق می شوم در عریانی آغوشت وقتی اینگونه مرا به تمنا می خوانی...
آهسته بگویم دوستت خواهم داشت،تو که آرام برجاده ی چشمانم عشق را هاشور زده ای...که بارداراحساس مردی ام که در من بیرحمانه می تازد...
به من بنگر..
کمی در زیبایی هایم درنگ کن...بگذار طعم بوسه هایت را برلبانم جاودانه کنم..
بـــــگذار عاشق بمانم برتــــــــــــــــــــــــــو...
پابگذار به حجله شبانه ام..در آغوشم بگیر..می خواهم دخترانگی ام را در وجودت خلاصه کنم...بگذار بخوانم تمنای وصال را،چشمانت را از من برنگیر...که تو عاشق ترینی برمن.که این را خوب می دانیم....
پ ن: دلم خیلی واسه بچگیام تنگ شده...حتی برای همین ۹ماه پیش...همه ی لحظه هامون یادمه..به یادت اشک میریزم توتنهایی خودم ...دوستت دارم داداش محمد گلم...منو یادته؟؟
![]()
دایی ام تابستان مرد، مرگ آبی یود....
مادر بزرگم پاییز مرد ، مرگ زرد بود.....
برادرم بهار مرد، مرگ سبز بود.....
و
اینـــــــــــــــــک من ...........
بدهکار یک مرگ سپید........
پ ن: 8 ماه گذشت و به چشم من هنوز 8 روزم نگذشته ..چرا نبودنت برام عادی نمی شه؟؟منتظر چی هستیم دم اذان وقتی هرشب کوچه رو نگاه می کنیم ؟؟سپنتا که پیشمه دیگه خیال ندارم..میگم اون که هست دیگه داداش محمدو میخام چیکار؟!ببین چی رو با چی در می کنم!!به یاد نبودنت تو تمام لحظه هامو.ن فقط سکوت می کنم ...دوستت دارم داداشی گل من...یه بوس بزرگ روی اون صورت نازت....
![]()

![]()

اطلسی ها فدای قدم هایت.کمی با من از ستاره ها بگو..کمی از تنهاییت..کمی از با بی ما بودنت..
قاصدک روزهای دلخوشی ام چگونه پرکشیدی وقتی چشمانمان تمنای باتو بودن را داشت؟؟وقتی شاپرک خوشبختی برایمان جز زیبایی ننوشته بود؟؟چگونه پرکشیدی وقتی دیدی رازقی ها بی تون بودن را آه می کشیدند؟؟؟
چرا راه دور دست ها برتوباز شد،وقتی در کورسوی امیدمان تنها ستارمان بودی....
اکنون بی تو بغض است که می تازد..اینجا به یـــــــــــــــــاد نبودنت،برچارقد تنهاییمان ماه را مینشانیم..مگر نه اینکه تو هرشب ازماه برما گذرمی کنی؟؟
رویـــــــــــــــــای شب هایم باش،به شاپرک ها قسم مرا بی تو یارای زندگی کردن نیست...دلم قنج می رود برای یک بار دوباره دیدینت..
دوباره آرام میگیرم بار تنها یـــــــــــــــــــــــادگاریت.
دوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاره یکی مثل تو...
برای او نوشت: داداش محمدم،دلت واسه ندا تنگ نشده؟من دلم کوچیکیه ها..تو که دل نداشتی آبجیتوناراحت ببینی...پس کجایی؟؟؟بخدا دارم خرد میشم از بس شمردم روزارو و تو نیومدی...
۲- کاش می شد برگردی..آینده رو فقط تو چشمای سپنتا می بینم..سپنتا خاله زودی بزرگ شوم..من دلم واسه داداشم تنگ شده به خدا..تنهاشون نمی ذارم..ی قول ...قد همه ی تنهاییم...وقف شدن قشنگه..نه؟؟؟

ســـــــــــــــــــــــــراپا اگر زرد و پژمرده ایم...ولی دل به پاییز نسپرده ایم...
چــــــــــــــــــــــــــــو گلدان خالی لب پنجره...پراز خاطرات ترک خورده ایم..

زندگی را همچو زهری در پیاله ای از جنس ناامیدی سر می کشم ...
تلاش میکنم که بمانم .....تنها به خاطر فرشته ای که از جنس توست .......
عشق را برای همیشه گذاشته ام لب کوزه تا برود آب بخورد .......دیگر نه کاری به کار هم نداریم و نه رغبتی برای هم ...خالی شده ام .تهی از همه ی دلواپسی ها.....
نمی دانم .گویی لال شده ایم،چیزی نگفته حرف دل می خانیم ..نمی داانم .اما عجیب امیدواریم به دوردست .......
کاش بگذرد این روزها که همچو بهار نارنج است در دستان مرگ...
شیرین اند چون ستارمان دارد بزرگ می شود...قد می کشد.آقا می شود......دوباره یکی مثل تو...
ولی به مرگ می ماند نبودن تو...تنها به مرگ می ماند...تو نیستی که ببینی که زمانه چه بی رحمانه جای خالی ات را به رخمان می کشد...
چه تلخ می گذرد این روزها...
روزهایمان بدون تو.انس میگیرم دوباره با نبودنت،گویی خود را باخته ام...برگی سوخته در دستان باد.....
می خواهم چله ببندم،۴۰ ر وز ...چشمان ببندم و لب خاموش کنم ...تا بار دیگر بیایی و صدایمان کنی...آیا باز برمیگردی؟؟؟
چه امید عبثی ..............آرزویی چه محال ............
برای او نوشت:
اذان که می شه ، وقتی صدای پارک کردن ماشینت جلوی در خونمون نمی اد...داغونمون می کنه...اذان که می شه..همه یه جوری میشیم...تو هم یاد ما میکنی وقتی که اذان میشه؟؟؟
--راستی سپنتات دندون در آورد..دیگه داره بزر گ میشه ...واسش آش پختیم ...یادته حلواش رو باهم بردیم پخش کردیم؟؟چقدر تو ماشین چرت و پرت گفتیم و خندیدیم ..اینبار تو نبودی و من وبهرام و خاله بردیمش...چرا اینقدر جات خالی بود؟؟ مگه نه اینکه تو کار داشتی و نتونستی بیای؟؟
برای او که هرگز نیامد:به رسم خودت ،سلام .می دونم ، یه مدت بهت علاقه داشتم ...به تو فکر کردن یه کار احمقانه ولی قشنگ بود..امــــــــــــــــــارفتن داداشم خیلی چیزا رو عوض کرد و من خیلی وقته که دیگه بهت فکر نمی کنم ...نمیرنجـــــــــــــــــم ...حتی اگه مال یکی دیگه شده باشی....راستی مبارکت باشه........
برای برادرم ...روزهای دور از تو را هرگز نخواهم شمرد ت همیشه بگویم کـــــــــــــــــــه همین دیروز بود..


از صبرر و نماز یاری جویید.و با استقامت و توجه به پروردگارتان ،نیرو بگیرید..و این کار جز برای خاشعان گران است..آنها کسانی هستند که می دانند دیدار کننده پروردگار خویشند و به سوی او بازمی گردند...
نمی دانم چرا رفتی ــــــــــــــــنمی دانم چرا.شاید خطا کردیم ....
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید...
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت...
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت، تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد...
و بعد از رفتنت تو آسمان چشم هایم خیس باران بود..
کسی حس کرد ما بی تو هزاران در هر لحظه خواهیم مرد...
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل،نـــــــــــــــــــمی دانم چرا..شاید به رسم عادت، برای شادی روحت دعا کردم...

وقتی تو نیستی بهار گم می شود..عشق هم گم می شود و ما با سال هایی می مانیم که قرار است بیایند و کهنه شوند..
برای او نوشت:
-داداش گلم جات خوبه؟ به خدا گفتم هواتو داشته باشه.ما هم هوای سپتاتو داریم...
ر-استی ترشی البالوت هنوز توی کابینته...دلم نمی اد حتی نگاش کنم ...تو کجایی که واسه خوردنش با هم دعوا کنیم ؟؟
-همه خابتو می بینن...اون هم محلیتون وقتی سفر بوده خوابتو دیده تو کربلا...یادت میاد اولین سفر مشهدتو که خونوادگی رفته بودیم؟چقدر بهمون خوش گذشته بود...یادش بخیر...چقدر زود دیر میشه....
-داداش گلم بت گفته بودم بیشتر از بابام حتی دوست دارم؟؟گفتم رفتی و منم مثل سپنتات یتیم شدم؟
-فقط یه چیز..تو رو به خدایی که بهشتیت کرده یه شب بیا تو خواب زهرا...خجالت می کشی؟رو سیاه نباش...زهرا دیگه آروم شده.حالا با یادگاریت انس میگیره.خودت گفته بودی که گریه نکنین..سپنتا یعنی من..اره .عین خودته ..کاش چشماش مثل تو آبی بود داداش گلم...
-قرآن باز کردم ..همون شب اول...واقعه اومد...آنان به حقیقت اصحاب یمین اند...در بهشت جاودانه اند....داداشی دوست دارم...اینو. به خدا گفتم........ اون می دونه........
-عکس داداش گلم رو گذاشتم توی ادامه مطلب...اگه دوست داشتین براش فاتحه بخونین...نمی دونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...............

ديدم او را آه....بعد از بيست ســــــــــــــــــــــــــال
گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفتم :اين خود اوست يا نه ديگريست؟
چيزكي از او در او بود و نبــــــــــــــــــــــــــــــــــود.
گــــــــــــــــــــــــــــــــفتم : اين زن اوست ؟يعني آن پري است؟؟
هر دو تن دزديده و حيران نگــــــــــــــــــــــــــاه
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوي هم كرديم و حيران تر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگـــــــــــــــــــــــــــار
در كـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف باد خزان پرپر شديم.
از فروشنده كتابي را خريـــــــــــــــــــــــــــــد
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعد از آن آهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بيرون رود بي اعتنـــــــــــــــــــــا
دســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت من در را برايش باز كرد
عمر من بود او كه از پيشم گذشـــــــــــــــــت
رفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعري تازه گشــــــــــــــت
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز هم افسانه ي مردم شد اوــــــــــــــــــــــــــ
براي خدا نوشت: مي گن مهربونم..مي گن ....بزار اونا بگنـــــــــ..اونا كه نمي دونن ما چقدر بهم شبيه ايمــــــــ..اينو فقط ما مي دونيم... ممنون واسه كادوي تولدمـــــــ.مثل هرسال قشنگــــــــــــــــــــ..
پاييز نوشت:آبان اومد.۲۱ ساله شدمـــ. آرزوهامو كردم توي يه جعبه و دادمش به خدا...بهش گفتم چي مي خام...اون مي دونه........
براي او......كــــــــــــــــــــــه نمي آيدـــــــــــ
براي او.....كـــــــــــــــــــــــه نميبينـدــــــــــ


با دیدن نبـــــودن تــــــــــــــــــــــــــــــــو،بدنم گر می گیرد.تازه می فهمم چقدر تنهایم ...نگاه کن این دیوانه را ....شاید ارام گیرد..من بی تـــــــــــــــــــــــو صبر نمی توانم کرد.من بی تـــــــــــــــــــو زیبا نمی توانم بود...من بی تــــــــــــــــــو...جاده ی چشمانم تا ابد بارانیست...آغوشم تاابد تشنه...چراغ های کلبه ی تنهایی ام را روشن بگذارو برو..شاید مهربان من سوار راه گم کرده ای باشد که در فراسوی چشمانم ارام گیرد...تو بیا که اگر باز نیایی ،زندگی قصه ی ان دخترکی خواهد شد که شبی در پی یک چشم نجیب سر به دامان شقایق بگذاشت....روزهاست که تورفتی و هنوز...دخترک می خاند..دخترک می رقصد...تـــــــــــــــــــــــــــــــو بیاچشم به مژگان بلندش انداز...
اینو واسه امام رضا نوشتم ....دوست داشتم همین جا باشه...همین...
طناب پیچ لحظه هایم پراز اندوه تکرار است..
زمان را به امانت گرفته ام تا تورا بربایم ...بیاورمت همین جا...کنار بی کسی هایم ..بیاورمت همین جا..کنار ندا...کنار خدای من و تو....کنار همه ی خاطره های سرپایی مان ...اگــــــــــــــــــــر یک شب بیایی منم ناقوس به دست برایت خواهم نواخت.....کوزه در دست می گیرم و ساقی تمامی دیدگانت خواهم شد..
اگر یک شب ..فقط یک نیمه شب کوچک..از هماه نیمه شب های دخترک کبریت فروش،بیایی حوالی دلواپسی هایم منم قول می دهم دفتر شعرهایم را موبه مو برایت خواهم خواند
.نه تو نمی آیی..گویی این دخترک را به دیباچه ی تو راهی نیست....
تو بیا تا نشانت دهم روز های پر از ارغوانی یعنی چه..تو بیا تا نشانت دهم که دلت بخاهد بیایی و منتظر فقط یک اشاره باشی و صاحب خانه فارغ از خاسته ی دل تو ...یعنی چه...
تو بیا تا آقای این روزهای و همه ی روز هایم شوی.....قبول ..این منم که باید بیایم ....فقط تو را به خدا یک اشاره..........
-
---بالاخره سپنتا جونم دنیا اومد..
خاله شدم.
خوشحالم ...شاید یکی از دلایل غیبتم همین باشه..![]()
برای او....که نمی آیــــــــــــــــــــــــــــــــد...
برای او.....که نمی بینــــــــــــــــــــــــــــد...
![]()
